مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
466
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس از آن سيف الملوك ، محبوبهء خويش بخاطر آورده ، قرار گرفتن نتوانست . برخاسته ، از دهليز قصر بدرآمد . برادر او ساعد نيز از پى او روان شد . سيف الملوك گفت : اى برادر ، تو در مكان خويشتن بنشين و برابر من ميا تا من بسوى تو بازگردم . ساعد بنشست و سيف الملوك بباغ فرود آمد و از خيال جمال بديع الجمال ، مست و مدهوش بود و بانگيزهء شوق ، اين ابيات همىخواند : خبرت هست كه بىروى تو آرامم نيست * طاقت بار فراق اين همه ايامم نيست خالى از ذكر تو عضوى چه حكايت باشد * سر موئى بغلط در همه اندامم نيست ميل آن دانهء خالم نظرى بيش نبود * چون بديدم ره بيرون شدن از دامم نيست پس از آن بگريست و اين دو بيت نيز برخواند : روى بنما و وجود خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات * اى دل خام طمع اين سخن از ياد ببر آنگاه آهى بركشيد . سخت بگريست و اين ابيات برخواند : مرا دو ديده به راه و دو گوش بر پيغام * تو فارغى و بافسوس ميرود ايام شبى نپرسى و روزى كه دوستدارانم * چگونه شب بسحر مىبرند و صبح بشام ببرد از دل من مهر هركجا صنمى * مرا كه قبله گرفتم چه كار با اصنام پس از آن سرشك از ديده چون سيل بباريد و اين دو بيتى نيز برخواند : بكام دل نفسى با تو التماس منست * بسا نفس كه فرورفت و برنيامد كام مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق * نه پاى رفتن ازين ناحيت نه جاى مقام چون ساعد ديد كه سيف الملوك در بازگشتن دير كرد ، بجستجوى او از قصر بباغ شد . سيف الملوك را ديد كه در باغ ، حيرانحيران همىرود و اين دو بيت همىخواند :